نسخه آزمایشی

درآمدی بر مبدا و مبنای هنر از شرق تا غرب : عالم نـ رسیدن ها و جهان رسیدن ها

عین- جهان اجتماعي از طريق اراده و آگاهی افراد به وجود مي‌آيد و هيچ يك از انسانها به تنهايي جهان پيرامون خود را سامان نمي‌دهد. نظام‌هاي معاني از مشاركت افراد در هدف ها، آرمانها، ارزش‌ها، كنش‌ها و معاني پيوسته با يكديگر به وجود مي‌آيد. هر يك از ما همواره در جهاني ديده مي‌گشايد كه پيش از او توسط گذشتگان پديد آمده است. در اين جهان باورها، عقايد، ارزش‌ها، مقررات، هنجارها، نهادها و محصولات و صنايع فرهنگي و تمدني از پيش شكل گرفته است.

هر جهان اجتماعي همان‌گونه كه با مباني و علل وجودي خود پديد مي‌آيد، معلول‌ها و لوازم خود را نيز به دنبال مي‌آورد و به همين دليل، الزامات و پيامدهاي جهاني كه در آن متولد شده‌ايم، سايه خود را بر وجود ما مي‌گستراند. ما با آن كه جهان پيرامون خود را ايجاد نكرده‌ايم، يك كنشگر مستقل نسبت به جهاني كه در آن متولد شده‌ايم، نيستيم.

همیشه شاهد تزاحم جهان مختلف اجماعی با یکدیگر بوده ایم و امروز بیشتر از دیروز. پیرامون انسان امروز را امواج الکترونیکی فراگرفته که با داشتن یک دستگاه مبدل ساده، می توان آنها را تبدیل به تصاویر نمود. تصاویر ساخته و پرداخته افکار انسانها هستند و می توانند به مشرق فکری و یا مغرب اندیشه ای مرتبط باشند. پس علاوه بر وسعت دید، فهم آدم امروز را تصویری تر از پیش می توان دانست چرا که نسبت به قبل با تصویر بیشتری ارتباط بصری دارد. هرچه تصاویر آمیختگی بیشتری با هنر داشته باشد، قدرت تاثیرگزاری بیشتری دارد. هرچند امروزه بسیاری از تصویرپردازیها را به عنوان هنر می دانند و می نامند. اما خاستگا هنر چه ارتباطی با نوع تعامل ما جهانهای مختلف اجتماعی دارد؟

ملاصدرا برای آدمی سه قوا را در نظر می گیرد. قوه احساس که عالم مشهودات را درک می کند. قوه عقل که برای فهم عالم غیب مورد استفاده واقع می شود و مجرای ارتباطی ما با این عالم است و نیز قوه خیال که برزخ میان عقل و حس است. قوه خیال برهه لازمان و لامکان استفاده انسانی است که می توان انواع هنر انسانی را برآمده از آن دانست. چرا که قابلیت دارد به هر طرف که بخواهد برود. پای در حس داشته باشد و سر در گریبان عقل فرو برد. پس می توان هنر مشرق و مغرب را با قرار گرفتن در جایگاه خیال و نه بر بام خیال، مطالعه نمود.

هنر شرقی و یا به بیان بهتر هنر اسلامی که در جغرافیای فلات ایران به وجود آمده از خیالی سرچشمه می گیرد که تلاش می کند به نور عقل برسد. پس شیرین و فرهاد، وامق و عذرا و مجنون و لیلا، تنها یک ماجرای عشقی ساده انگارانه نیست. حکایت از سرگشتگی و گم گشتگی نوع بشر دارد که در شرق متولد شده اند. حکایت از جدایی و نای نی و سر تنها بودن در میان تن ها؛ و حکایت پیچیده دور شدن از اصل و اساس.

 اما در مغرب زمین که پای در حس دارد و تجربه و عقل برهانی به فراموشی سپرده شده، خیال هنرمند به عالم محسوسات گام می نهد. آنچه او از عشق درک می کند و به تصویر می کشد، مبتنی بر غریزه هایی است که حس می شوند. پس تصویر او باید سرشار از رسیدن های محسوس باشد؛ و چون هنر خاصیت تفننی صرف پیدا می کند و به جای هنر تعقلی می نشیند، باید به گونه ای باشد که مخاطب نیز لذت ببرد. از این روست که به عنوان نمونه در سینمای مغرب زمین، رومئو و ژولیت هم باید به هم برسند و از هم لذت جسمانی برند. نوع بشر که محسوسات را بهتر می پذیرد و می طلبد، به سمت هنر تفننی مایل می شود و این یک رمز پرمخاطب بودن هنر غرب است. هنری که با استفاده از صنعت فرهنگ جهانی شده و تصویرهایی که با آموزش نهان و پنهان، ما را نیز کم کم ملزم به رسیدن می نماید؛ اما باید دانست آنجا جهان رسیدن ها و اینجا عالم نـ رسیدن هاست. آنجا جهان چون خود را محدود به دنیا کرده و اینجا عالم چون با عقبی فزونی یافته. ما با کدام جهان قد خواهیم کشید؟

شین- برای هر موجود عوالمی از وجود را می توان بر شمرد. از نگاه نافذ حکیم صمدانی ملاصدرای شیرازی، سه عالم كلي وجود تحقق دارد:

 1) عالم محسوسات كه همان عالم دنياست و حادث، فسادپذیر و قابل رویت است.

2) عالم تخيلات، که سرشار از صور و نظیر عالم محسوسات اما عاری از ماده است.

3) عالم معقولات كه عاري از ماده و خواص مادي است.

 انسان نیز از منظر او حقيقتي است كه بالقوه اين عوالم در او به همدیگر رسیده اند و او در میان این عوالم قرار گرفته است. از این رو سه نوع ادراك را که مقدمه مهمی برای شناخت است برای انسان می توان احصاء نمود:

اول) ادراك حسي: در اين مرتبه، صورت مدرَك در ماده وجود دارد و مدرك صورت را با هيئات مخصوص محسوسات در مي‌يابد.

دوم) ادراك خيالي: و آن ادراك شيء است با همان خصوصيات و كيفيات ادراك حسي، با اين تفاوت كه در خيال، مادة شيء براي حواس ظاهري حضور ندارد.

سوم) ادراك عقلي: و آن ادراك شيء است از حيث ماهيت آن به نحو كلي.

با این معنا شناسی می توان سه واژه را باز شناسی کرد. آنچه به عنوان واقعیت نام می بریم و می شناسیم به گروه اول متعلق است. مجاز که پایی در واقعیت دارد را عالم خیال راهبری می کند و حتی فضای مجازی امتدادی است از این ساحت وجودی انسان. حقایق و حقیقت عالم وجود هم در مرتبه سوم تعریف می گردد و توسط آدمی با ادراک عقلی، فهم می شود.

سوال اینجاست که با این تعاریف در نظام فلسفی جامعوی صدرایی فصل و وصل، نزدیکی و جدایی و عشق و نفرت چه جایگاهی دارد و او چگونه به این واژه ها معنا و مفهوم می بخشد؟ او بر عشق تاکید می کند و معتقد است:

«و نحن نشاهد ترتب هذه الغایات الی ذکرناها فلا محاله یکون وجود هذا العشق فی الانسان معدودا من جمله الفضایل و المحسنات لا من جمله الرذایل و السیئات.»

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت، دید ملک، عشق نداشت / عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

(حافظ شیرازی)

 او از عشق دانی آغاز می کند و معتقد است عشق مجازی با فارغ کردن دل از حزن و غم غیر محبوب، جان را برای رویت جمال و جلال جل و اعلی مهیا می سازد.

سیه چشمی به کار عشق استاد / مرا درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من / به جز او عالمی را بردم از یاد

(فریدون مشیری)

بررسی تفصیلی و تاکیدی او بر این مسأله عشق انسانی را به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم می کند؛ که عشق حقیقی را محبت به مبدا خلقت و دارای ابدیت و محبت به صفات و افعال او تفسیر می کند. این عشق مکان و زمان را در می نوردد و ظرفیت آدمی را وسعت می بخشد می کند دریایی. چرا ندارد و از ندارد و تا هم؛ و دل تنگی صفت بارز آن است که با متر و متراژ و فرسخ و هکتار نمی توان سنجیدش.

دلم رمیده لولی وشی است شورانگیز / دروغ وعده و قتـّال وضع و رنگ آمیز

فدای پیراهن چاک ماهرویان باد / هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز

(حافظ شیرازی)

عشق مجازی نیز در منظومه فکری حکمت صدرایی به دو دسته نفسانی و حیوانی منقسم می دانند. عشق مجازی نفسانی حاکی است از همگن شدن نفس عاشق و معشوق در جوهر که بیشتر اعجاب عاشق به شمایل معشوق، که از نفس صادر است. در حقیقت توجه عاشق به لطافت و صفات نفس است. اما عشق مجازی حیوانی ریشه اش شهوت بدنی و طلب لذت حیوانی است. در این صورت بیشتر اعجاب و مفتون شدن عاشق به ظاهر، رنگ و شکل اعضای معشوق است که همگی جزو امور و مقتضیات جسمی به شمار می روند.

عشق مجازی نفسانی جزو فضایل متوسط است که صاحب آن بین عقل مفارق محض و نفس حیوانی قرار دارد و در میانه راه سلوک عرفانی قرار داشته و برای پاکسازی و صفا بخشی به دل و بیدار ساختن جان از خواب طبیعت و دریای شهوات به آن نیازمند است. در این جاست که گفته شده «المجاز قنطره الحقیقه» اما نفسی که به مرحله کمال و عقل بالفعل رسید و به عالم قدس متصل شده دیگر معنا ندارد که به عقب برگردد و به این عشق متوسط متوسل شود؛ زیرا پس از وصول به حقیقت برگشت به مجاز معنا ندارد. البته این در زمانی است که چهره ای برتر از چهره معشوق برای عاشق پدیدار افتد و با این ترتیب منطقی باید شهودی واقع گردد یا رشحاتی از عالم عقل بر روح عاشق فرو بریزد؛ که خود مرحله ای دشوار و محتاج به عنایت حق تعالی است.

عشق مجازی نه آنچنان ستودنی است و نه آنچنان تاکید شده و توصیه کردنی. یعنی اینگونه نیست که هر که در این کوچه معشوقه پای لنگ نهاد به انتهای عالی اعلی رسید. چه بسیار که در این مسیر از حق و حقیقت وامانده و از شریعت و طریقت جامانده اند. مجازی است که در عالم واقع رخ می دهد و برای ما که در عالم نـ رسیدنها زیست می نماییم «امر واقع»، اما می توان گفت اگر کسی را عارض شد راه نجاتی برای او هست.

سخن عشق نه آن است که آید به زبان / ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت / چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

(حافظ شیرازی)

نکته پایانی را در آیات نورانی قرآن برگیریم که فرمود: «کل شیء احصیناه و کتابا» و در کتاب دوست سخنی از «عین، شین، قافـ » نیامده و تمام از «حـ ب ب» سخن به میان آمده. آیا این پیامی در بطن خود ندارد. جناب عارف خبیر عین القضات همدانی شهیر در «تمهیدات» اش در بخش «کاشکی همه جهانیان عاشق بودندی» چنین بیان نموده:

«ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السلام فرمود

 من عشق و عف ثم کتم فمات مات شهیدا»

گویی عشق عفت می خواهد و یعنی جسمانی است و این محبت است که روحانی است؛ و شاید ادیبان و عارفان چاره ای نداشتند از استعمال عشق برای «اشد حب» اما در لسان قرآنی و روایی و ولایی تفاوتی ریشه ای و اساسی است میان «عاشق» و «محب».

قاف- انسان مبدا و مبدع هنر است. از این رو باید با قامتی افراشته چون بر بالای بلندای مفهوم انسانیت، بر مفهوم هنر چیره کرد. با اندیشه در غایت خلقت انسان می توان  نهایت هنر را فهم نمود: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(سوره مبارکه ذاریات/٥٦) این نکته از آن جهت اهمیت دارد که بیشترین تاکید بر هنرمندی در دنیای امروز بر دو ساحت «عالم تخیلات» و «عالم محسوسات» استوار گشته و بیشترین نظر برای جلب مخاطب هنر بر  «ادراک خیالی» و «ادراک حسی» پدیدار گشته است. رسانه های امروز نیز با استفاده از ساحت هنر دو شناخت برآمده از این دو ساحت را به مخاطبان القا می نمایند. یعنی کسی که در معرض گوناگون رسانه هاست، یا متکی به «شناخت خیالی» یا «شناخت حسی» شده و از این دو منظر، عالم را نظاره می کند. پس میان هنر، هنرمند و رسانه ای که به عقل، خیال یا وهم میدان می دهد، تفاوت ماهوی جدی وجود دارد؛ هر چند در ظاهر نتوان میان آنها تفکیک را برقرار نمود.

خیال در فلسفه اسلامی سرچشمه هنر برشمرده می شود و هنر غربی نیز بر حس استوار است و شاید در موارد معدودی نیز گام به ماهور خیال گذاشته باشد. اما این قدم زدن بر اساس صدفه و تصادف است و نه بر مبنای داشتن فهم مضاف و مضاعف.

مرتبه خیالی، مرتبه ای از نفس است که واسطه میان بدن طبیعی و روح عقلی عمل می کند. انسان در حرکت جوهری خود بعد از گذشت از عالم طبیعت و اتحاد با عالم مثال، توانایی ایجاد صوری نظیر صورت های موجود در عالم خیال پیدا م یکند.(زهره برقعی، عالم خیال از نظر ابن سینا و صدرالمتالهین، 1389) جناب صدرای شیرازی، عالم خیال را بر دو قسم می داند:

اول- خیال متصل  /  دوم- خیال منفصل

خيال‌ متصل‌ از آن‌جا كه‌ متصل‌ است‌ به‌ خيال‌ منفصل‌ به‌ اين‌ نام‌ خوانده‌ شده‌ و نيز متصل‌ است‌ به‌ ساحت‌ مشاعر بشري‌، امّا خيال‌ منفصل‌ مستقل‌ از بشر است‌. حتي‌ صُوَر خيالي‌ اين‌ عالم‌ نيز مستقل‌ از ذهن‌ بشري‌ است‌.  صورت‌هاي‌ خيالي‌ متصل‌ شعبه‌هايي‌اند از نهر جاري‌ درياي‌ صورت‌هاي‌ خيال‌ منفصل‌ و صورت‌هاي‌ خيالي‌ متصل‌ از صورت‌هاي‌ خيالي‌ منفصل‌ سرچشمه‌ مي‌گيرند.(محمد مددپور، معنی و مفهوم خیال در هنرهای سنتی و مدرن، 1386) خیال متصل برآمده از نفس آدمی است و از این رو متصل خوانده می شود. خیال منفصل نیز خیالی است که به عالم وجود معقول مرتبط است و از آنجا نزول می نماید. بهترین هنر، یا هنر اسلامی هنری است که از عالم معقول نشات گرفته و نشئه محسوس در بیاید. هنری است که از خیال منفصل به خیال متصل راه یابد و آن را شکل دهد. این در حالی است که چرخه آفرینش هنری در امروز جامعه بشری درست معکوس جریانی است که گفته شد.

تو و طوبي‌ و ما و قامت‌ يار /  فكر هر كس‌ به‌ قدر همت‌ اوست‌ 

عقل، سایر قوا را تعدیل می‌كند، نه تعطیل. وهم را كه عهده‌دار ادراك مفاهیم جزئی است، تعدیل می‌كند، نه تعطیل. خیال را كه عهده‌دار صورتگری و صورت‌پردازی است، نه مفهوم، آن را تعدیل می‌كند، نه تعطیل. قوه متخیله را هم كه میاندار این صحنه است، تعدیل می‌كند، نه تعطیل. چون ما یك وهم داریم كه مفاهیم جزئی را ادراك می‌كند، مثل دوستی زید با عمر، دشمنی فلان با فلان... این مفهوم دوستی و دشمنی یا مفهوم صدر و ذیل یا مفهوم كینه و علاقه، این مفاهیم را قوه واهمه درك می‌كند، اما این صورت را كه مثلاً یك جایی رفتیم، آن باغ، آن خانه، آن محفل، آن صحنه، همه اینها وقتی ما از اینجا رفتیم در این محفظه می‌ماند، نگهبان اینها قوه خیال است. قوه خیال نگهبان صورت است، نه مفهوم، قوه واهمه نگهبان مفهوم است نه صورت؛ و عقل تعدیل کننده اینهاست.(عبدالله جوادی آملی، 1389)

رسانه های استفاده کننده از هنر تلاش زیادی دارند که رابطه محب و محبوب را نمایش دهند. هنر و هنرمند هم تلاش زیادی برای اینکا رمی کند که «تشدید محبت محبوب» را برای ما تصویر کند. هنر در مبنای دین هم نزول دارد و هم صعود، هم محبت می کند و هم محبوب می شود. یعنی از بالا می آید و مخاطب خود را به بالا می برد. یعنی قوای عقل هم تلاش برای همین موضوع دارند که فرمود: «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّـهِ» (سوره مبارکه بقره/ 165) و هنر برآمده از ساحت عقل انسانی هم می بایست به این تصاویر برسد و بپردازد. اما طبق آنچه گفته شد توان قوای گوناگون در معنای این مفهوم متفاوت و متمایز خواهد بود و در نتیجه تصاویر مشاهده شده نیز اینگونه اند.

این همه عكس می و نقش مخالف كه نمود / یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد

از این روست که گویند وقتی «لیلای مجنون» را در آخر عمر بیماری عارض شد، مادرش به عنوان وصی بر بالین او حاضر شد. لیلی به مادر گفت: «وصیت مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی عاشق شوی و مهر بورزی، رو به کسی کن که با یک تب از تاب نیفتد، و با یك بیماری همه جمالش فرو نریزد.» ؛ و چه زیبا مولای محبان و محبوبان عالم، سید شهیدان جهان در پایان دعای «عرفه» فرمود: «ما و‌ُج‍ُد‌ُ م‍ُن‌ً ف‍َق‍َد‌ُك‌ و‍ُ ما ف‍َق‍َد‌ُ م‍ُن‌ً و‌ُج‍ُد‌ُك» كسی كه تو را نیافت چه یافت؟ و كسی كه تو را یافت چه چیز نیافت؟

عاشق شو ورنه روزی، کار جهان سرآید / نا خوانده نقش مقصود، از کیمیای هستی