نسخه آزمایشی

جريان پرهيز از تفسير و گريز به تدبر(1): ويژگي هاي تفاسير تدبري در عصر حاضر

مقدمه

يكي از مباحثي كه به طور جدي در حوزه‌ مطالعات تفسير مطرح است و بدون توجه به آن نمي توانيم تحليلي جامع از مسيري كه تفسير در قرن حاضر طي كرده، داشته باشيم، جريان پرهيز از تفسير و گريز به تدبر است. اين جريان مدعي است که نمي خواهد وارد تفسير شود ولي جالب اينكه وقتي آثار آنها را بررسي مي کنيد متوجه مي شويد چيزي جز تفسير نيست. مثلاً كتاب «پرتويي از قرآن»[1]  را به عنوان تفسير مي‌شناسيم اما چرا نويسنده نمي‌خواهد اسم تفسير بر آن بگذارد، سؤالي است كه بايد جواب قانع کننده اي داشته باشد.

در مباحث گذشته راجع به ويژگي‌هاي قرن حاضر، بيان شد که يكي از اين ويژگي‌ها به دلايلي مثل گسترش سواد عمومي در بين مردم، گسترش وسايل ارتباط جمعي و صنعت چاپ، گرايشي در حوزه آموزه‌هاي ديني به وجود آمد كه در اختيار مخاطب قرار بگيرد و در واقع نيازهاي عامه مردم را بر طرف كند.

منشأ اصلي به وجود آمدن اين فکر، اين بود که ديگر لازم نيست يك نفر به جاي همه فكر كند و افكارش را در كتابي بنويسد تا بقيه از افكار او استفاده كنند، بلكه بايد شرايطي پيش بيايد كه مخاطب هم، درگير فكر کردن و فهميدن در مورد قرآن شود.

مخاطب قرن بيستم ترجيح مي‌دهد به نحوي خودش هم در فهم نقشي داشته باشد و مفسران هم تا حدي اين نقش را به رسميت شناخته اند، لذا طيفي از تفاسير قرن حاضر با چنين رويکردي نوشته شده‌اند. البته همچنان تفاسيري هم وجود دارند که كاملاً به سبك كلاسيك نوشته شده‌اند مثل تفسير «الميزان»،[2]  «البصائر»[3]  و مستنبط تبريزي.

طيف تفاسير قرن بيستم به دنبال نيازها و خواسته‌هاي مخاطب خودشان در حوزه‌ تفسير قرآن هستند و مي توانيم به آنها تفسير به معني عام بگوئيم، چرا که هدف اصلي شان، پاسخ‌گويي به نياز‌هاست تا تفسير قرآن.

در رابطه با تفاسير تدبري در دو حوزه روش و مباني چندين سؤال مهم مي توان مطرح کرد. سوالاتي که در حوزه روش اين گونه تفاسير مطرح هستند اينکه؛ معناي اين نوع تدبرگرايي و پرهيز از تفسير چيست؟ آيا مفسر نظري درباره‌ آيات نمي‌دهد و فقط قصد دارد اطلاعاتي در اختيار خواننده قرار دهد تا خودش به نتيجه برسد؟ آيا معناي اين نوع تدبرگرايي، شريك‌ كردن مخاطب در فهم قرآن است؟ نتيجه‌گيري هايي که در اين نوع کتب مشاهده مي کنيم نظر شخصي نويسنده است و مي تواند در معرض نقد قرار گيرد يا دستورالعمل هاي قرآني است که بايد تبعيت شود؟

سوالاتي نيز در حوزه مباني تفاسير تدبري مطرح مي باشد چرا که تدبر نياز به مباني فلسفي و كلامي دارد و اگر بپذيريم افراد مي‌توانند برداشت‌هاي خاص خودشان را از قرآن داشته باشند، در آن صورت بايد به اين سؤالات پاسخ دهيم كه قرآن تحمل چند نوع فهم را دارد؟ آيا قرآن به زباني نازل شده كه براي عموم قابل فهم است يا تخصص ويژه اي براي فهم آن مورد نياز مي باشد؟ آيا فهم و درک قرآن شرايط خاصي دارد؟ اگر فهم قرآن نيازمند شرايط خاص مي باشد پس چرا در قرن بيستم درحالي که مي‌دانيم مردم اين شرايط را ندارند، به آنها اجازه‌ تدبر در قرآن داده مي شود؟

اين موارد، سؤالات مهمي هستند كه در حوزه‌ تدبرگرايي با آن مواجه ايم و پاسخ به آنها ويژگي تفاسير تدبري در قرن حاضر را نيز مشخص مي کند.

 

1. ويژگي هاي تفاسير تدبري در عصر حاضر

1-1. گسست گرايي و بازگشت به بنيادها

براي آشنايي با ويژگي تفاسير تدبري ابتدا بحث را از سيد قطب، صاحب کتاب «في ضلال القرآن» شروع مي کنيم، چرا که او در واقع يكي از پيشگامان در اين حوزه و جزو اولين كساني است كه شروع به نوشتن تفاسير روشنفكري و اصلاح طلبانه در عصر حاضر کرده است.

سيد قطب در مقدمه‌ كتاب خودش مي گويد: اين کتاب، تفسير نيست، وليکن وقتي آن را مطالعه مي کنيد، دقيقاً تفسير است همان گونه که پرتوي از قرآن تفسير است. پس چرا اين افراد تأکيد دارند که اسم کتب خودشان را تفسير نگذارند؟

شايد بتوان گفت که اين، يك نوع فضاشكني و هنجارشكني است و مي خواهند بگويند اگر فردي در زمينه‌ آياتي از قرآن تأملي داشته، مي تواند آنها را بيان کند و لازم نيست حتماً به عنوان تفسير بنويسيد، لکن اکنون نمي خواهيم به قضيه اين گونه نگاه كنيم و براي اينکه بتوانيم مدعاي خود را اثبات کنيم لازم است که به صورت استقرائي و تاريخي به بررسي اين جريان بپردازيم.

به اين منظور ابتدا بايد به بررسي کتبي که تا قبل از عصر حاضر با عنوان تفسير نوشته شده اند بپردازيم. با بررسي اجمالي اين کتب اين نکته آشکار مي شود که بر اين تفاسير، سنتي حاكم است و در اغلب آنها يک نوع روابط بينامتني وجود دارد يعني مفسران، مرتب به تفاسير گذشته ارجاع داده اند و گويي يك سلسله روابط زنجيره اي بين اين تفاسير بر قرار شده است.

به اين ترتيب به نظر مي‌رسد در حوزه تفسير قرآن يك سري حلقه‌هاي درهم تنيده شده‌ وجود دارد که ارتباط ساختاريشان با قرآن نيست، بلکه با خودشان است. به عنوان مثال فردي مثل طبري تفسيري در حوزه اهل سنت مي‌نويسد که بر اساس آن چندين تفسير ديگر مثل تفسير «الكشف و البيان»[4]  و «تفسير القرآن الكريم»[5]  از «ابن اثير» و مواردي ديگر نوشته مي‌شود.

از آن طرف در حوزه‌ شيعه هم فردي مثل «شيخ طوسي» با استفاده از تفسير «طبري»، تفسير «ابومسلم اصفهاني»[6]  و تفسير «علي بن عيسي رماني»[7] شروع به نوشتن كتاب «التبيان في تفسير القرآن» مي‌كند و كمي بعد افرادي همچون «طبرسي» و «ابوالفتوح رازي» بر اساس تفسير تبيان، مجموعه تفاسير ديگري مي‌نويسند و همين طور اين جريان ادامه دارد و گويي روابط زنجيره‌واري بين آنها وجود دارد و هيچ مفسري فهمش را از صفر شروع نمي‌كند و در مواجهه با قرآن بنا را بر فهم‌هاي گذشتگان مي‌گذارد.

نهايت اين است كه سعي مي‌كند بين اقوال يكي را ترجيح دهد يا حداكثر در بهترين شرايط، قول جديدي به آنها اضافه كند ولي هيچ گاه اقوال گذشتگان ناديده گرفته نمي‌شوند و لذا در يک نگاه منتقدانه بايد گفت که علم تفسير بعد از مدتي، به زنجير آهنيني تبديل ‌شده كه بسيار سنگين است و موجب کُندي حرکت مفسران آينده خواهد شد و اجازه فهم و تدبر در قرآن را از آيندگان خواهد گرفت.

افرادي امثال سيد قطب با اين انتقاد نسبت به تفاسير مواجه بودند و با مفهوم تفسير به معني كوشش براي تبيين معاني و كنار زدن پرده ها مخالفتي ندارند، بلکه تنها با سنت تفاسيري كه بر پايه‌ يك سلسله روابط بينامتني، مجموعه‌ تفاسير را به يك زنجير تبديل كرده، مشکل دارند.

لذا در تفسير «في ضلال القرآن» يك نوع گسست كامل نسبت به سنت تفسيري را مشاهده مي کنيد که به هيچ تفسير پيش از خودش ارجاع نمي‌دهد و مي خواهد مستقيم با قرآن وارد گفتگو شود.

گسست‌گرايي و بازگشت به بنيادها و متون اوليه ديني مثل قرآن از جمله شاخصه هاي عصر حاضر مي باشد و به نظر مي رسد حرف بسيار زيبايي است وليکن «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِل‏» چرا که بازگشت به قرآن بسيار خوب است اما نتيجه ناديده گرفتن سنت تفسيري اصلاً خوب نيست.

البته سيد قطب نمونه افراطي اين جريان است و در عصر حاضر نمونه هاي ديگري هم داريم که بنيادگراي معتدل مي باشند به اين معني كه ارتباطشان را به طور كلي با تفاسير گذشته قطع نمي‌كنند اما در ارتباط با تفاسير پيشين گزينش گرانه عمل مي‌كنند و فقط به بعضي از تفاسير اهميت مي‌دهند و بيش از اندازه خودشان را درگير سنت تفسيري نمي‌كنند. تفسير «المنار» و «روح‌المعاني»[8]  نمونه‌ اي از اين نوع بنيادگرايي معتدل مي باشند.

 

1-2. پالايش سنت هاي تفسيري گذشته

برخي از انديشمنداني كه در حوزه تفاسير تدبري وارد شده اند، سعي كردند پالايشي در سنت هاي تفاسير گذشته انجام دهند چرا که قطعاً همه سنت تفسيري گذشته غلط نبوده است. مثلاً در بين مفسران كاملاً رايج بوده است كه براي تفسير آيه‌ ابتدا به مسائل زبان شناختي همچون؛ لغت، نحو و مباحث بلاغي آن مي‌پرداختند چون براي فهم متن عربي لازم بوده است.

بخش ديگري كه مفسران از آن براي فهم و تفسير آيه استفاده مي‌كردند، منابع نقلي و روايات پيامبر(ص) و ائمه(ع) بوده است. مطلب ديگري که مفسران از آن براي تفسير سنتي استفاده مي کردند، مباحث علمي بوده چون هر كدام از مفسران نسبت به علمي كه در آن تخصص داشتند، سعي مي-كردند از آن براي فهم و تبيين آيات استفاده کنند. مثلاً امام فخر رازي از مباحث علم كلام، ملاصدرا از مباحث فلسفي و «قرطبي»[9]  از فقه براي تفسير قرآن استفاده مي كردند. بنابراين با سه طيف مختلف از اطلاعات در تفاسير سنتي مواجه هستيم؛ اطلاعات زبان شناختي و ادبي، اطلاعات نقلي و طيف سوم اطلاعات دانشي يا علمي.

برخورد متدبران قرن حاضر با اين سه طيف از اطلاعاتي که در تفاسير سنتي وجود داشت متفاوت بوده است. در رابطه با مباحث زبان شناختي و ادبي هيچ دليلي براي نفي آن وجود نداشت و هيچ کدام از مفسران تدبري در مقام نفي اين مطلب بر نيامده‌اند، اما در رابطه با اخبار و احاديث نقلي با نقدهاي خيلي جدي مواجه-ايم.

به عنوان مثال در كتاب «في ضلال القرآن» هيچ گونه اثري از اخبار و روايات مشاهده نمي کنيد، چرا که مفسرين سنت گريز، اقوال صحابه و تابعين را رأي خودشان مي‌دانند و از آنها استفاده نمي کنند.

دليل ديگري که اين دسته از مفسران مطرح مي کنند، نوع کيفيت سند اين اخبار است. اقوالي‌ که از پيامبر(ص) نقل شده بسيار كم است و آن هم قابل مناقشه؛ چون سند موثقي ندارند. اخباري نيز که از ائمه(ع) در حوزه‌ شيعه گردآوري شده همين وضعيت را دارند و به نظر مي‌رسد همان فكري كه در حوزه اهل سنت در رابطه با اقوال صحابه و حجيت آنها وجود داشته، عيناً فضاي شيعه را نيز تحت تأثير خودش قرار داده است.

اطلاعاتي نيز که مربوط به رشته‌ علمي و دانش شخصي مفسر بوده است، از طرف مفسران متدبر نفي ‌شده است چرا که مجدداً يك سري روابط بينامتني را بر تفسير تحميل مي‌كند. مفسران متدبر معتقدند رشته هاي علمي بايد از قرآن درس بگيرند، نه اينکه قرآن در سايه‌ علوم مختلف تفسير و فهم شود و به عبارتي با تفاسير فلسفي و عرفاني که از جمله تفاسير موضوعي به حساب مي آيند، مخالفند.

 

1-3. بهره گيري از ساختار قرآني

با حذف اخبار نقلي و مباحث علمي از تفاسير و تنها پرداختن به مباحث زبانشناختي، خلاءي در حوزه تفسير پيش مي آيد و در ميان برخي انديشمندان عصر حاضر اين سوال مطرح مي شود که آيا تنها اطلاعات زباني و ادبي براي فهم قرآن كافي است؟ آيا يك فرد با خواندن لغت و دستور زبان و صرف و نحو عربي مي‌تواند قرآن را بفهمد؟ تدبر در قرآن چه ساختاري دارد و مفسران متدبر بر اساس چه ساختاري به تدبر در قرآن مي پرداختند؟

مفسران متدبر مدعي هستند که ساختار تدبر خودشان را از قرآن گرفته اند چرا که قرآن براي خودش يك زبان و اسلوب بياني دارد و بر اساس آن وارد تدبر قرآن شده اند. با شناخت اينكه چه رابطه‌اي بين آيات مختلف در سوره‌هاي مختلف وجود دارد و اسلوب‌هاي بياني قرآن چيست، مي توانيم ساختار حاكم بر قرآن را كشف کرده و در قالب آن، تدبري در قرآن داشته باشيم.

به نظر متدبران فهم قرآن بايد با تكيه بر ساختار جامع قرآن باشد و اگر بخواهيم به فهم دقيق از قرآن دست يابيم مي بايست دو طيف از اطلاعات را در اختيار داشته باشيم؛ طيف دانش‌هاي زبانشناختي و طيف دانش به ساختار جامع قرآن.

به همين دليل آنان معتقدند برخورد مقطعي با يك آيه يا يک سوره نمي تواند موجب درك كاملي از معناي آن آيه يا سوره باشد. به عنوان مثال براي فهم آياتي که در رابطه با انسان و کرامت انساني بيان شده، لازم است به آياتي همچون؛ «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا»،[10]  «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولا»،[11]  «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَه‏»[12] و در کنار آن به آيات ديگري مانند «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين‏»[13] مراجعه کرد. وقتي اين آيات در كنار يکديگر قرار مي‌گيرند، مفهوم کامل و جامع تر را منتقل مي كنند.

 

1-4. بهره گيري از مباحث زبانشناختي

بحث جديدي که در رابطه با تفاسير تدبري مطرح مي‌شود اين است كه آيا آنچه در مباحث زبانشناختي و ادبي در اختيار داريم و توسط مفسران مورد استفاده قرار گرفته، براي تفسير و تدبر در قرآن كافي است يا نه؟ بخشي از اطلاعات زباني ما مبتني بر اشعار جاهلي و بخش ديگر مبتني بر آثار مؤخرين است كه در قرون 3 و 4هـ زندگي مي كرده‌اند و لذا اقوال آنها براي فهميدن زبان قرآن حجت نيست و به نظر مي‌رسد با دانش صرف و نحو افرادي همچون «سيبويه» و «كسائي» نمي توانيم به فهم دقيقي از معناي آيات قرآن دست پيدا کنيم.

اين مسائل توجه محققان حوزه‌ تدبير را به خودش جلب کرده و باعث ‌شده در بين اين نوع از مفسران شاهد گرايش به مطالعات ادبي و بازسازي ابزارهاي زباني براي فهم قرآن باشيم و به همين دليل است که فردي مثل سيد قطب كه در آمريكا با مباحث نقد ادبي و سبك شناسي مدرن آشنا ‌شده، هنگامي که به مصر باز مي گردد مشغول نوشتن آثاري در راستاي بومي كردن مباحث زبانشناسي در حوزه‌ قرآن مي شود و كتاب‌هايي مثل «التصوير الفني في القرآن الكريم» مي‌نويسد که ترجمه‌ عربي يك اصطلاح غربي است و براي اولين بار نظريه «A-I» را مطرح مي‌كند.

تصوير فني[14] يا صور خيال يكي از مباحثي است كه در حوزه‌ ادبيات غرب به طور جدي مورد مطالعه قرار گرفته و در ايران نيز آقاي «شفيعي كدكني» کتابي تحت عنوان «صور خيال در ادب فارسي» نوشته که در آن يك سري مباحث تئوريك در رابطه با صور خيال مطرح كرده‌اند.

صور خيال در واقع همان مفهوم سازي در حوزه ادبيات مي باشد که موجب به وجود آمدن فضاي ادبي مي شود. به عنوان مثال وقتي ديوان حافظ را مي‌خوانيد يك ميكده را با تمام جزئيات و اجزاء به تصوير كشيده يعني يک فضاي ادبي ساخته و به واسطه آن به صورت‌گري و آفرينش‌هاي هنري دست زده است.

سيد قطب در كتاب التصوير الفني به وسيله ابزارهاي ادبي و زباني به بازسازي و تكميل قصص قرآن مي پردازد و فضايي را مبتني بر قوه‌ تخيل پياده مي-كند که البته با مخالفت‌هايي هم مواجه مي شود، چرا که در نگاه اول به نظر مي رسد مي خواهيم قرآن را به وسيله تخيل بازسازي کنيم و لذا سريع موضع مي گيريم که قرآن يک کتاب واقعي است و از واقعيات صحبت مي‌كند.

تخيل يک اصطلاح ادبي است و زماني كه كسي براي خلق كردن يك كلام زيبا كوشش مي‌كند در واقع از قوه‌ تخيل كمك ‌گرفته است، همان گونه که يک نقاش يا شاعر براي خلق يک تابلو يا يک شعر از قوۀ تخيل خود استفاده مي کنند و به طور کل هر امر هنري نياز به تخيل دارد.

اين موارد در مورد بشر صادق است اما آيا در رابطه با خداوند هم صادق است؟ براي پاسخ ابتدا بايد مسائل كلامي خودمان را درباره‌ قرآن حل كنيم و به اين بحث بپردازيم که زبان قرآن كه شكل نازل شده‌ كلام الهي به زبان بشري است، به چه معناست.

آنچه مسلم است اينکه خداوند به کلام بشر صحبت کرده و همان گونه که عرب‌ها به درخت، شجره مي‌گفتند، قرآن نيز فرموده: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَة»[15] حال آيا مي‌توان گفت تا آنجا كه به لغت و صرف و نحو مربوط مي‌شود، زبان بشري است و به محض اينكه به فنون ادبي پرداخته شود، زبان غير بشري مي‌شود يا اينکه فنون ادبي هم بخشي از زبان هستند و بشري بودن آنها هم صادق است. اين مسائل يك بحث كلامي است و بايد در جاي خودش مورد بررسي قرار گيرد.

 

1-4-1. گسترش جريان ادبي در مصر

پس از اينکه سيد قطب نظريه اش را در رابطه با صور خيال مطرح مي کند و به صورت عملي در رابطه با قرآن آن را بسط مي دهد، جرياني در مصر فعال مي شود كه نقش مهمي در تحولات صد ساله‌ اخير در حوزه‌ تفسيري جهان عرب داشته و موجب مي شود در دانشگاه الازهر، دانشكده‌اي به نام «كليه الآداب» به وجود آيد كه در زمينه ادبيات عرب فعاليت دارد.

از جمله شخصيت هاي اين جريان «طه حسين» مي باشد كه ابزارهاي جديدي را در زمينه نقد و مطالعه‌ ادبي ايجاد كرده است. فرد ديگر «امين الخولي» است که بزرگترين نظريه پرداز مطالعات ادبي در دوره معاصر به شمار مي آيد و آثار متعددي در حوزه‌ مباحث ادبي قرآن مانند مقاله‌ «تفسير» در دايرۀ المعارف الاسلاميه تأليف كرده است.

بعد از امين الخولي شاهد ادامه‌ افکارش در افرادي همچون «علي عبدالرزاق»، «محمد خلف الله» و «نصر حامد ابوزيد» هستيم که به دنبال نوعي تحول در ابزارهاي تدبر در قرآن مي باشند لذا علاقه به مباحث زبان شناسي و نشانه شناسي نوين گسترش مي يابد.

نصر حامد ابوزيد با هرمنوتيك غرب آشنا شده و سعي مي‌كند آن را در حوزه‌ تفسير وارد كند و مقاله «مقدمه‌اي بر نشانه شناسي» وي، گامي است در راستاي اينكه ابزارهاي زبان شناختي مفسرين گذشته محدود بوده و بايد از ابزارهاي گسترده‌تري در اين زمينه استفاده كرد.

علت اينکه اين مباحث را با مصر شروع كرديم اين است كه مصر در حوزه‌ جريان‌هاي تفسيري معاصر پيش‌گام و پيش‌تاز بوده و با توجه به اينكه ايران هم بيشتر از جريان‌هاي مصر تأثير پذيرفته، لازم بود با فضاي حاکم بر مطالعات حوزه تفسير در مصر آشنا شويم.

به عنوان نمونه در داستان حضرت سليمان و ملكه‌ سبا که مي گويد: «قيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواريرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي‏ وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين‏»،[16]  اصل داستان وارد شدن ملكه سبا به اين سالن و بالا زدن دامن خويش مي باشد. در اين عبارات لغت مشكلي نيست و معناي کلمات را متوجه مي شويم و به نظر مي رسد ابهام خاصي در آيه وجود ندارد اما در کتاب «التصوير الفني» اصلاً با قضيه اين طور برخورد نمي‌شود و بحث بر اين است که اين تالار، چگونه تالاري بوده است و چه ضرافت هنري در آن به کار رفته که موجب شده شخصي مثل ملکه سبا که خودش اهل هنر و زيبايي بوده و تخت پادشاهي بسيار زيبايي هم داشته، با ديدن اين تالار گمان کند كف تالار را موجي از آب پوشانده و دامن خودش را بالا مي زند و نکته مهمتر اينکه براي ملکه سبا بعد از ديدن اين تالار چه اتفاقي مي افتد که باعث مي شود بگويد: «رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي‏ وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين‏» و با چه معجزه‌اي مواجه شده است که متنبه شده و به حضرت سليمان ايمان مي آورد؟

همان طور که گفتيم هدف تفاسير تدبري عصر جديد اين است که بين آيات ارتباط برقرار کنند، لذا اين نکته مهم است که چه ارتباطي بين وارد شدن ملکه سبا به تالار و ايمان آوردن او به حضرت سليمان وجود دارد. در ديگر داستان هاي قرآن مشاهده مي کنيم که هر معجزه اي در فضاي متناسب با آن واقع شده است مثلاً زماني که اطبا زياد هستند حضرت عيسي مرده زنده مي کند و بيمار شفا مي دهد «أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَص‏»[17] و همچنين وقتي سحره زياد بودند حضرت موسي اژدهايش را بيرون آورد «وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُون‏»[18]  و طبيعي است اين معجزه نيز در مقابل کسي رخ داده که اهل هنر و زيبايي بوده تا ارزش آن را درک کند. اعجاز اين داستان را با فهم ظاهري نمي‌توانيم درک کنيم و لازم است از ابزارهاي صور خيال و تخيل هنري استفاده كنيم.

خانمي به نام «والريا گنزاليف» كه اسپانيايي الاصل است كتابي دارد به نام «زيبايي و اسلام»[19] که در آن به تفسير اين آيات با روش صور خيال مي پردازد و سعي كرده عناصر محذوف داستان را استخراج کرده و نشان دهد چطور قرآن توانسته با استفاده از تعداد محدودي كلمات، آن چنان سطح تخيل را منتقل كند که با تصور آن مي توان به علت ايمان آوردن ملکه سبا دست يافت. وي در اين کتاب نظر اسلام درباره‌ زيبايي را مطرح كرده و اين روش را در مورد داستان يوسف و زليخا نيز به کار مي گيرد.

 


[1]. پرتوى از قرآن‏؛ آیت الله سيد محمود طالقانى، (م 1399 ق)

[2]. الميزان، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، (م 1402 ق)

[3]. البصائر، يعسوب الدين رستگار جويباري

[4]. الكشف و البيان عن تفسير القرآن‏؛ ابو اسحاق احمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، ق5هـ‏

[5]. تفسير القرآن العظيم؛ اسماعيل بن عمرو ابن كثير دمشقى، ق8هـ

[6]. جامع التأویل؛ محمد بن بحر ابومسلم اصفهانی (د322ق)

[7]. الجامع فی تفسیر القرآن؛ علی بن عیسی رمانی (د384ق)

[8]. روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و سبع المثانی‏؛ سيد محمود آلوسى، (د1270ق)

[9]. محمد بن احمد بن فرج قرطبی، صاحب کتاب الاحکام القرآن (د671ق)

[10]. سوره معارج، آیه 19

[11]. سوره احزاب، آیه 72

[12]. سوره عبس، آیه 17

[13]. سوره مومنون، آیه 14

[14]. «Artistic Imagination» 

[15]. سوره بقره، آیه 35

[16]. سوره نمل، آیه 44

[17]. سوره آل عمران، آیه 49

[18]. سوره اعراف، آیه 117

[19]. «Beauty and Islam»